محل تبلیغات شما

صبح خیلی زود، نرسیده به سردر دانشگاه تهران، کلاغی داشت صبحونه شو میخورد، با لذت هرچه تمام تر. با یه پاش یه چیزی رو نگه داشته بود و نوک میزد بهش و میخورد.
نزدیک شدم، دیدم بعلههه! یه موش شکار کرده داره میخوره.
گذشته از اشمئازی که اون لحظه از رو به روشدن با اون صحنه دچارش شدم، به فکر رفتم که اگه من شخصیت مهم تاریخی، فلسفی، ادبی یا چیزی از این دست می بودم، باید با دیدن این صحنه احتمالا چیزی دستگیرم میشد و احیانا متحول میشدم مثل خاقانی که با دیدنِ ایوان کسرا!
اما من آدم معمولی ای بودم. مثل هزاران هزار آدم دیگه که توی خیابون راه می رفتن و اون صحنه رو دیدن. منم مثل همه آدمی بودم که باید به دنیا می اومدم تا صرفا یه عدد ۱ باشم توی آمارگیری سرانه ی کشوری. یه آدم معمولی برای اینکه مامان و بابام جفت دختر و پسرشون جور بشه احیانا. من یه آدم کاملا معمولی بودم که به رفتن به سمت دانشگاه ادامه دادم بدون اینکه متحول بشم یا سر به بیابون بذارم.

و خاک میپوشاند دستهای تو را و قلب مرا...

در نظربازیِ ما بی خبران حیرانند!

بخشش لازم نیست اعدامش کنید

یه ,آدم ,معمولی ,مثل ,رو ,چیزی ,آدم معمولی ,بودم که ,یه آدم ,اون صحنه ,همه آدمی

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

قبسات