هر روز که پامو توی اون دانشکده ی نفرین شده میذارم، اوایل اسفندِ هشتاد و هشته و تو روی اولین نیمکتِ سمتِ راستِ رو به روی فردوسی نشستی و زل زدی به درِ خروجی دانشکده و من هربار که میام به دیدنت در حالی که باد روسری مو با خودش می بره، از قبل غمگین تر و گریون ترم و آگاه ترم هربار که قراره آخر این ماجرا چه تلخ باشه.!
میشینم کنارت و بهت میگم: " تو میری و ترک میکنی منو ، اینجا رو، همه چیز رو . و این باد با خودش می بره، خاطرات تو رو!" و اشکام سیل میشن و تک تکِ لحظه های اون نیکمت زرد و اون اسفند ۸۸ رو غرق میکنن و تو باورت نمیشه که دارم راست میگم، راستِ راست. میخندی بهم و میگی: خیلی خُلی! من همیشه تو رو دوست داشتم، هنوزم دارم، منتها شاید تصمیم درست این باشه که دیگه همو نبینیم.
و من پرتاب میشم به آبان لعنتی ۹۸ که تو توش نیستی، و هرگز دیگه نخواهی بود.
و خاک میپوشاند دستهای تو را و قلب مرا...
تو ,رو ,اون ,روی ,راست ,باشه ,و تو ,و من ,هربار که ,می بره، ,تو رو

درباره این سایت