محل تبلیغات شما



هر روز که پامو توی اون دانشکده ی نفرین شده میذارم، اوایل اسفندِ هشتاد و هشته و تو روی اولین نیمکتِ سمتِ راستِ رو به روی فردوسی نشستی و زل زدی به درِ خروجی دانشکده و من هربار که میام به دیدنت در حالی که باد روسری مو با خودش می بره، از قبل غمگین تر و گریون ترم و آگاه ترم هربار که قراره آخر این ماجرا چه تلخ باشه.!
میشینم کنارت و بهت میگم: " تو میری و ترک میکنی منو ، اینجا رو، همه چیز رو . و این باد با خودش می بره، خاطرات تو رو!" و اشکام سیل میشن و تک تکِ لحظه های اون نیکمت زرد و اون اسفند ۸۸ رو غرق میکنن و تو باورت نمیشه که دارم راست میگم، راستِ راست. میخندی بهم و میگی: خیلی خُلی! من همیشه تو رو دوست داشتم، هنوزم دارم، منتها شاید  تصمیم درست این باشه که دیگه همو نبینیم.
و من پرتاب میشم به آبان لعنتی ۹۸ که تو توش نیستی، و هرگز دیگه نخواهی بود.


روزی نیست که یکی جلوی راهم سبز نشه (و در حالی که سعی میکنه نشون بده بهم نگاه نمیکنه) و نگه: "خانم خانم. مانتوتون رفته بالا!

خب مرد ناحسابی، اولا که به تو چه؟! ثانیا، اگه تو چشمت به ماتحت من نبوده از کجا می فهمیدی که مانتوی من بالا رفته یا نه؟؟!


هر خبر اعدام انگار تیغیه که به روح و روانم فرود میاد. خبر اعدام کسایی که قبل از ۱۸ سالگی جرمی رو مرتکب شدن و به خاطرش اعدام میشن از همه ی خبرها برام ت‌دهنده تره. خبر اعدام هایی که به جرم ی اتفاق می افته نیشِ افعیه! خبرِ اعدام نابغه ها به جرم های واهی، خبر اعدام به جرم اغواگری از همه بیچاره کننده تره!
میترسم و میدونم دنیا هم چیز با ارزشی برای ارائه نداره، میترسم اما خیال میکنم که ممکنه آیا منم روزی به جرمی اعدام بشم؟! هیچ کاری از هیچ آدمی در هیچ برهه ای از زمان آخه بعید که نیست.


صبح خیلی زود، نرسیده به سردر دانشگاه تهران، کلاغی داشت صبحونه شو میخورد، با لذت هرچه تمام تر. با یه پاش یه چیزی رو نگه داشته بود و نوک میزد بهش و میخورد.
نزدیک شدم، دیدم بعلههه! یه موش شکار کرده داره میخوره.
گذشته از اشمئازی که اون لحظه از رو به روشدن با اون صحنه دچارش شدم، به فکر رفتم که اگه من شخصیت مهم تاریخی، فلسفی، ادبی یا چیزی از این دست می بودم، باید با دیدن این صحنه احتمالا چیزی دستگیرم میشد و احیانا متحول میشدم مثل خاقانی که با دیدنِ ایوان کسرا!
اما من آدم معمولی ای بودم. مثل هزاران هزار آدم دیگه که توی خیابون راه می رفتن و اون صحنه رو دیدن. منم مثل همه آدمی بودم که باید به دنیا می اومدم تا صرفا یه عدد ۱ باشم توی آمارگیری سرانه ی کشوری. یه آدم معمولی برای اینکه مامان و بابام جفت دختر و پسرشون جور بشه احیانا. من یه آدم کاملا معمولی بودم که به رفتن به سمت دانشگاه ادامه دادم بدون اینکه متحول بشم یا سر به بیابون بذارم.


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

کربلایی مسعود معصومی دانلود فیلم سازمان آتش نشانی وخدمات ایمنی ساوه موسسه ترك اعتياد شروع حيات زندگي